سید عرشیا و سید پارسای من

این وبلاگ در راستای ثبت خاطرات فرزندان دلبندم ایجاد شده تا در آینده با خواندن آن خوشحال شوند

و ان یکاد برایت می نویسم تا آرامش داشته باشم

بارالها

به خواب کودکانم آرامش

به بیداریشان عافیت

به عشقشان ثبات

به مهرشان تداوم

و به عمرشان برکت جاودان عطا کن

شکرانه اش با من ....

سفرنامه استانبول

سلام به پسران خوشگل مامان بيست بهمن ماه 1396 تا بيست و پنج بهمن ماه به همراه خانواده خاله فاطمه و مامان جون با پرواز آتا در ساعت 19 شب به وقت ايران به فرودگاه آتاتاتورك استانبول رفتيم. هتل ما هتل ايت سيتي در خيابان استقلال نزديك ميدان تكسيم بود. با وجودي كه هوا سرد و باراني بود ولي خيلي خوش گذشت. عرشيا جانم مثل هميشه علاقه اي به پاساژ گردي و خريد نداشتي ولي پارساي عزيزم تو بيشتر مواقع در مدت خريد در كالسكه خواب بودي و اين خيلي به ما كمك مي كرد. فكر مي كنم در اين سفر بهانه جويي هاي عرشيا جان خيلي بيشتر از پارسا جان بود . عرشيا بعضي مواقع در هتل در اتاق آقاي بيات به تماشاي تي وي مي نشستي و ما به همراه هم به خريد مي رفتيم. از برن...
30 بهمن 1396

برف بهمن ماه

سلام پسران خوشگل مامان امروز 9 بهمن ماه 1396 هست و دو روزي ميشه كه حسابي زمين سفيدپوش شده .ديروز بعد از اداره به همراه بابا و شما به پارك طالقاني در محدوده مترو حقاني رفتيم. عرشيا جونم تو كه حسابي از ديدن برف لذت بردي . پارساي عزيزم تو هم كه اولين برفي بود كه مشاهده مي كردي و دوست داشتي.عكس هاي زيادي گرفتيم. خيلي خوش گذشت. خدا رو شكر كه برف آمد و آلودگي رو كم كرد.
9 بهمن 1396

روزمرگي هاي عرشيا و پارسا

پسران محبوب و عزيزم سلام امروز 26 دي ماه 1396 هس و من نزديك دو ماهه كه بعد از يك سال و 7 ماه دوباره مشغول به كار شدم. سيد پارساي عزيزم ، اين روزها ماشالله بزرگ تر و شيرين تر شدي و با كارهاي بامزه  و تقليد رفتارهاي ما دلبري مي كني.. خودت دوست داري كه غذا يا آب بخوري ( حس استقلال ) اگه غذا يا خوراكي به عرشيا بدم بلافاصله ميايي جلو و مي خواي تو هم مزه كني اگه عرشيا جونو بوس كنم يا بغل كنم بدو بدو به سمت من ميايي و لپتو مياري تا بوست كنم خدا رو شكر خوب غذا مي خوري همه چيز رو در حد عالي متوجه ميشي ولي خوب حرف نمي زني به عرشيا ميگي ( ا ) ( آب و مامان و نه و من و رفت ) رو خوب تلف...
26 دی 1396

تولد 5 سالگي عرشيا

سلام پسر عزيزم عرشياي عزيزم بعد از مدت طولاني به وبلاگ برگشتيم. خوشگلم تولد 5 سالگيت مبارك باشه. انشالله هميشه تنت سالم باشه. امسال خيلي مشتاقانه منتظر روز تولد بودي و دوس داشتي كه دوست و همسايه عزيزمون اطلس خانم در تولد تو حضور داشته باشه. به لطف خدا تولد با شكوهي برات با حضور خاله نجمه و همسرش و دايي جون و پدر و مادرم و خاله هام و اطلس سادات برگزار شد. با تم تاج طلايي و آبي . همه مهمان ها رنگ تم رو رعايت كرده بودن. پارسا جون هم خيلي براش ديدن بادكنك هاي رنگي و كيك زيبا جذابيت داشت. عاشقتونم و براتون آرزوي سلامتي و موفقيت دارم.
11 دی 1396

آپ کردن وبلاگ با تاخیر 11 ماه

با سلام  من اومدم ....... با 11 ماه تاخیر . تصمیم نداشتم وبلاگ رو آپ کنم به دلایل شخصی ولی از وقتی پسر عزیزم سید پارسا به دنیا اومد نظرم عوض شد . این بار به لطف و مدد پروردگار برای هر دو پسر عزیزم به صورت ماهانه خاطراتشان را ثبت می کنم. 
4 آذر 1395

پايان 36 ماهگي

سلام عمرم ، عشقم. پسر عزيزم اين ماه هم با شيرين زبوني ها و تعريف كردنتات به خوبي سپري شد. تو اين چند وقت حال خوبي نداشتم. به خاطر يكي از دندونام كه به عصب رسيده بود خيلي اذيت شدم. هنوز هم  درمان  همان دندان ادامه دارد. چون دندانپزشكم رفته مسافرت و دنبال يه دكتر خوب ميگشتيم كه بالاخره پيدا شد.  اين  كلاس عكاسي هم رفته رو روانمان و تموم نميشه .  ضمن اينكه چند روز در هفته بعد از اداره به كلاس هاي آموزشي اداره مي رفتم. گرچه  اين كلاسها اجباري نيست  ولي من كلا تعداد ساعت هاي آموزشي ام كمه و بايد مي رفتم.  كماكان علاقه به ديدن شبكه پويا تو اين ماه هم ادامه داشت. هرچي خال...
17 بهمن 1394

تولد 3 سالگیت مبارک باشه بزرگ مرد کوچک من ...

لبخند زدی و آسمان آبی شد  شب های قشنگ ما مهتابی شد  پروانه پس از تولد زیبایت  تا آخر عمر غرق بی تابی شد  سید عرشیای من تولد زیبایت مبارک    تولد امسال با تولد دو سال پیش فرق داشت . چون مشتاقانه منتظر روز تولد بودی. برا خودت مردی شدی .. به وجودت افتخار می کنیم.  امسال تصمیم گرفتیم تولدتو خانوادگی بگیریم. یعنی  فقط فامیل درجه یک رو دعوت کردیم. هیج کدام از دوستان عزیزم در تولد حضور  نداشتند. مثل همیشه پدر و مادر مهربون و خواهر و همسر خواهر عزیزم ما رو شرمنده کردن و در جشن تولد  جز  مهمون های اختصاصی ما بودن  البته داداش نازنینم هم برنامه اش رو طور...
20 دی 1394

پایان 35 ماهگی

سلام بر پسر عزیزتر از جانم .     عرشیای نازنینم به لطف خدا هر روز بزرگ تر و عاقل تر میشی . هر روز دوست داری که ما باهات بازی کنیم  و اگر این کارو رو نکنیم میشینی یه گوشه و با صدای غمگین می گی من با کی بازی کنم ؟  عزیزکم علاقه زیادی به  قایم موشک یازی داری.  دوست داری بری زیر پتو و بگی منو پیدا کن.  مثل ماههای پیش خوب غذا نمی خوری . دوست داری کمک من ظرف بشوری . هر وقت می رم آشپزخونه میایی و می گی مامان صندلی بذار من هم  کمکت کنم .  مدام بوسه های پر از عشقتو نثارم می کنی . مامان فدای صورت زیبات بشه .  روز یلدا تو مهدکودک جشن گرفتن و شب یلدا به همراه خا...
18 دی 1394