سید عرشیا و سید پارسای من

این وبلاگ در راستای ثبت خاطرات فرزندان دلبندم ایجاد شده تا در آینده با خواندن آن خوشحال شوند

و ان یکاد برایت می نویسم تا آرامش داشته باشم

بارالها

به خواب کودکانم آرامش

به بیداریشان عافیت

به عشقشان ثبات

به مهرشان تداوم

و به عمرشان برکت جاودان عطا کن

شکرانه اش با من ....

جشن تولد دو سالگي پارساي عزيزم در شيراز

سلام به گل پسراي زيباي خودم تولد پارسا جوون مبارك باشه ..خدا به همه بچه ها به خصوص فرزندان من سلامتي و عمر طولاني بده امسال تصميم گرفتيم تولد پارسا جون رو با حضور بچه هاي فاميل بگيريم. البته دو تا تولد گرفتيم يكي روز تولدت يعني 20 مرداد در منزل مامانم اينا در تهران و ديگري در ابتداي شهريور و در منزل مادرجون ( مامان بابا ) خيلي عالي و مفصل برگزار شد. همه فاميل به جز عمو احمد و خانواده اش بودن. پارساي عزيزم و شيرينم ، ماشالله تو صبحت كردن خيلي پيشرفت كردي ... اين كلمات رو تا اين سن ادا مي كني مثل : دم ( گم ) - پيدا -دادا ( داداش ) - ماغان ( مامان جون ) - باغان ( بابا جون ) - دا ( دايي )- برو --پيتزا - همبر - دم ( گم ) - بده -...
13 شهريور 1397

پارساي دو ساله و عرشياي شش ساله من

سلام به پسران شيطون من  عزيزان من امروز 1 مرداد ماه 1397 هست و انشالله چيزي به تولد دو سالگي پارسا نمونده. پارساي دوست داشتني و شيرين زبون من كه هر روزعاشق ترش مي شوم پارساي خوشگل من همه حرف ها را خيلي خوب متوجه ميشوي و تمام كلمات را تكرار مي كني حتي جملات كوتاه هم بيان داري.  ( من به به نه ) ( من شير جنگل نه ) ( پارسا حمام نه ) ( مامان تير = يعني من شير مي خوام )  ماشالله آن قدر مهربون و دوست داشتني و دلسوز هستي كه تا من يك آخ كوچولو ميگم شروع مي كني به بوسه باران كردن من . حتي وقتي عرشيا  به من بي توجهي مي كند تو تمام آغوشت رو به سمت رها مي كني و من از بودن تو  دچار چنان حس توصيف ناپذيري...
2 مرداد 1397

ماجراي عرشيا و پارسا با جوجه اردك ها

سلام عشقهاي مامان  قربون صورت ماهتون برم من .  امروز دوم تيرماه هست . ماه رمضان به سرعت سپري شد و عيد فطر هم گذشت. روز عيد به همراه مامان جون و باباجون به امامزاده صالح رفتيم. در راه بازگشت بابا براي شما دو نفر ، دو تا جوجه اردك كوچولو خريد. كلي ذوق زده شده بوديد و از خوشحالي بالا و پايين مي پريديد. من هم ناراحت و ناراضي .كسي به ناراحتي من كار نداشت. آن قدر شما هيجان زده بوديد كه من هم ناچارا پذيرفتم. دو روز از اين ماجرا مي گذشت كه عرشيا جانم ، اطلس جان ( دختر همسايه ) را صدا كردي و به همراه هم و دو تا جوجه اردك به حياط ساختمان رفتي. از قضا رادين پسر همسايه پايين هم تا صداي شما را شنيد به سمت شما آمد و با شما ه...
2 تير 1397

پارسا و عرشياي دوست داشتني من

سلام به پسرهاي زيباي من  حالتون خوبه؟ امروز سي ام ارديبهشت ماه 1397 هست و چند روزي از ماه مبارك رمضان شروع شده است . خيلي خرسندم كه امسال مي تونم روزه  بگيرم و سحرها به همراه بابا بيدار ميشم. اين روزها پارسا جان خيلي بامزه شده و دلبري مي كنه . به خوبي مي دود و از ديوار راست بالا ميره . هر  كاري كه عرشيا انجام ميده به درستي تقليد مي كنه. هر كلمه اي كه به پارسا بگيم تكرار مي كنه مانند : قدقدقدااا ، مريم ( مرمر ) ، نجمه ( ننه ) ، جعفر ( وفر ) ، ا ( عرشيا ) ، داغ ، دم ( كم ) ، ني ني ، پايين ، بده ، من ، ما ( ماشين ) ، حمام ، د ( دست ) ، پا ، آغال ( آشغال ) ، بابا ، مامان ، دوغ ...
30 ارديبهشت 1397

پارسا و ماجراي آتش نشاني

سلام پسران عزيزم  امروز 12 اسفندماه 1396 هس و ماه اسفند به سرعت باد و برق در حال سپري شدن است . پنج شنبه 10 اسفندماه شب حول و حوش ساعت 9 شب  بابا به من خبر داد كه پارساي عزيزم تو اتاق خواب ما محبوس شده يعني خودش در رو روي خودش در اتاق تاريك با كليد قفل كرده بود. عزيز دلم پارسا  جانم خيلي ترسيده بودي و همش گريه مي كردي. بابا هر كاري مي كرد نمي تونست در رو روي تو باز كنه . عرشيا هم هيجان زده شده بود و مي خنديد من از پايين در انگشتان كوچولوي تو رو لمس مي كردم و همين تو را اندكي آرام مي كرد. با راهنمايي بابا تونستي چراغ اتاق رو روشن كني . عزيز دلم  به آتش نشاني تماس گرفتيم و خدا رو شكر به سرعت خودشونو به منزل ر...
12 اسفند 1396

سفرنامه استانبول

سلام به پسران خوشگل مامان بيست بهمن ماه 1396 تا بيست و پنج بهمن ماه به همراه خانواده خاله فاطمه و مامان جون با پرواز آتا در ساعت 19 شب به وقت ايران به فرودگاه آتاتاتورك استانبول رفتيم. هتل ما هتل ايت سيتي در خيابان استقلال نزديك ميدان تكسيم بود. با وجودي كه هوا سرد و باراني بود ولي خيلي خوش گذشت. عرشيا جانم مثل هميشه علاقه اي به پاساژ گردي و خريد نداشتي ولي پارساي عزيزم تو بيشتر مواقع در مدت خريد در كالسكه خواب بودي و اين خيلي به ما كمك مي كرد. فكر مي كنم در اين سفر بهانه جويي هاي عرشيا جان خيلي بيشتر از پارسا جان بود . عرشيا بعضي مواقع در هتل در اتاق آقاي بيات به تماشاي تي وي مي نشستي و ما به همراه هم به خريد مي رفتيم. از برن...
30 بهمن 1396

برف بهمن ماه

سلام پسران خوشگل مامان امروز 9 بهمن ماه 1396 هست و دو روزي ميشه كه حسابي زمين سفيدپوش شده .ديروز بعد از اداره به همراه بابا و شما به پارك طالقاني در محدوده مترو حقاني رفتيم. عرشيا جونم تو كه حسابي از ديدن برف لذت بردي . پارساي عزيزم تو هم كه اولين برفي بود كه مشاهده مي كردي و دوست داشتي.عكس هاي زيادي گرفتيم. خيلي خوش گذشت. خدا رو شكر كه برف آمد و آلودگي رو كم كرد.
9 بهمن 1396

روزمرگي هاي عرشيا و پارسا

پسران محبوب و عزيزم سلام امروز 26 دي ماه 1396 هس و من نزديك دو ماهه كه بعد از يك سال و 7 ماه دوباره مشغول به كار شدم. سيد پارساي عزيزم ، اين روزها ماشالله بزرگ تر و شيرين تر شدي و با كارهاي بامزه  و تقليد رفتارهاي ما دلبري مي كني.. خودت دوست داري كه غذا يا آب بخوري ( حس استقلال ) اگه غذا يا خوراكي به عرشيا بدم بلافاصله ميايي جلو و مي خواي تو هم مزه كني اگه عرشيا جونو بوس كنم يا بغل كنم بدو بدو به سمت من ميايي و لپتو مياري تا بوست كنم خدا رو شكر خوب غذا مي خوري همه چيز رو در حد عالي متوجه ميشي ولي خوب حرف نمي زني به عرشيا ميگي ( ا ) ( آب و مامان و نه و من و رفت ) رو خوب تلف...
26 دی 1396

تولد 5 سالگي عرشيا

سلام پسر عزيزم عرشياي عزيزم بعد از مدت طولاني به وبلاگ برگشتيم. خوشگلم تولد 5 سالگيت مبارك باشه. انشالله هميشه تنت سالم باشه. امسال خيلي مشتاقانه منتظر روز تولد بودي و دوس داشتي كه دوست و همسايه عزيزمون اطلس خانم در تولد تو حضور داشته باشه. به لطف خدا تولد با شكوهي برات با حضور خاله نجمه و همسرش و دايي جون و پدر و مادرم و خاله هام و اطلس سادات برگزار شد. با تم تاج طلايي و آبي . همه مهمان ها رنگ تم رو رعايت كرده بودن. پارسا جون هم خيلي براش ديدن بادكنك هاي رنگي و كيك زيبا جذابيت داشت. عاشقتونم و براتون آرزوي سلامتي و موفقيت دارم.
11 دی 1396