سید عرشیا و سید پارسای من

این وبلاگ در راستای ثبت خاطرات فرزندان دلبندم ایجاد شده تا در آینده با خواندن آن خوشحال شوند

و ان یکاد برایت می نویسم تا آرامش داشته باشم

بارالها

به خواب کودکانم آرامش

به بیداریشان عافیت

به عشقشان ثبات

به مهرشان تداوم

و به عمرشان برکت جاودان عطا کن

شکرانه اش با من ....

روزمرگي هاي عرشيا و پارسا

پسران محبوب و عزيزم سلام امروز 26 دي ماه 1396 هس و من نزديك دو ماهه كه بعد از يك سال و 7 ماه دوباره مشغول به كار شدم. سيد پارساي عزيزم ، اين روزها ماشالله بزرگ تر و شيرين تر شدي و با كارهاي بامزه  و تقليد رفتارهاي ما دلبري مي كني.. خودت دوست داري كه غذا يا آب بخوري ( حس استقلال ) اگه غذا يا خوراكي به عرشيا بدم بلافاصله ميايي جلو و مي خواي تو هم مزه كني اگه عرشيا جونو بوس كنم يا بغل كنم بدو بدو به سمت من ميايي و لپتو مياري تا بوست كنم خدا رو شكر خوب غذا مي خوري همه چيز رو متوجه ميشي ولي خوب حرف نمي زني به عرشيا ميگي ( ا ) ( آب و مامان و نه و من ) رو خوب تلفظ مي كني . خيلي بده بيشتر حرف بزن عزيزم عرشياي عزيزم...
26 دی 1396

تولد 5 سالگي عرشيا

سلام پسر عزيزم عرشياي عزيزم بعد از مدت طولاني به وبلاگ برگشتيم. خوشگلم تولد 5 سالگيت مبارك باشه. انشالله هميشه تنت سالم باشه. امسال خيلي مشتاقانه منتظر روز تولد بودي و دوس داشتي كه دوست و همسايه عزيزمون اطلس خانم در تولد تو حضور داشته باشه. به لطف خدا تولد با شكوهي برات با حضور خاله نجمه و همسرش و دايي جون و پدر و مادرم و خاله هام و اطلس سادات برگزار شد. با تم تاج طلايي و آبي . همه مهمان ها رنگ تم رو رعايت كرده بودن. پارسا جون هم خيلي براش ديدن بادكنك هاي رنگي و كيك زيبا جذابيت داشت. عاشقتونم و براتون آرزوي سلامتي و موفقيت دارم.
11 دی 1396

آپ کردن وبلاگ با تاخیر 11 ماه

با سلام  من اومدم ....... با 11 ماه تاخیر . تصمیم نداشتم وبلاگ رو آپ کنم به دلایل شخصی ولی از وقتی پسر عزیزم سید پارسا به دنیا اومد نظرم عوض شد . این بار به لطف و مدد پروردگار برای هر دو پسر عزیزم به صورت ماهانه خاطراتشان را ثبت می کنم. 
4 آذر 1395

پايان 36 ماهگي

سلام عمرم ، عشقم. پسر عزيزم اين ماه هم با شيرين زبوني ها و تعريف كردنتات به خوبي سپري شد. تو اين چند وقت حال خوبي نداشتم. به خاطر يكي از دندونام كه به عصب رسيده بود خيلي اذيت شدم. هنوز هم  درمان  همان دندان ادامه دارد. چون دندانپزشكم رفته مسافرت و دنبال يه دكتر خوب ميگشتيم كه بالاخره پيدا شد.  اين  كلاس عكاسي هم رفته رو روانمان و تموم نميشه .  ضمن اينكه چند روز در هفته بعد از اداره به كلاس هاي آموزشي اداره مي رفتم. گرچه  اين كلاسها اجباري نيست  ولي من كلا تعداد ساعت هاي آموزشي ام كمه و بايد مي رفتم.  كماكان علاقه به ديدن شبكه پويا تو اين ماه هم ادامه داشت. هرچي خال...
17 بهمن 1394

تولد 3 سالگیت مبارک باشه بزرگ مرد کوچک من ...

لبخند زدی و آسمان آبی شد  شب های قشنگ ما مهتابی شد  پروانه پس از تولد زیبایت  تا آخر عمر غرق بی تابی شد  سید عرشیای من تولد زیبایت مبارک    تولد امسال با تولد دو سال پیش فرق داشت . چون مشتاقانه منتظر روز تولد بودی. برا خودت مردی شدی .. به وجودت افتخار می کنیم.  امسال تصمیم گرفتیم تولدتو خانوادگی بگیریم. یعنی  فقط فامیل درجه یک رو دعوت کردیم. هیج کدام از دوستان عزیزم در تولد حضور  نداشتند. مثل همیشه پدر و مادر مهربون و خواهر و همسر خواهر عزیزم ما رو شرمنده کردن و در جشن تولد  جز  مهمون های اختصاصی ما بودن  البته داداش نازنینم هم برنامه اش رو طور...
20 دی 1394

پایان 35 ماهگی

سلام بر پسر عزیزتر از جانم .     عرشیای نازنینم به لطف خدا هر روز بزرگ تر و عاقل تر میشی . هر روز دوست داری که ما باهات بازی کنیم  و اگر این کارو رو نکنیم میشینی یه گوشه و با صدای غمگین می گی من با کی بازی کنم ؟  عزیزکم علاقه زیادی به  قایم موشک یازی داری.  دوست داری بری زیر پتو و بگی منو پیدا کن.  مثل ماههای پیش خوب غذا نمی خوری . دوست داری کمک من ظرف بشوری . هر وقت می رم آشپزخونه میایی و می گی مامان صندلی بذار من هم  کمکت کنم .  مدام بوسه های پر از عشقتو نثارم می کنی . مامان فدای صورت زیبات بشه .  روز یلدا تو مهدکودک جشن گرفتن و شب یلدا به همراه خا...
18 دی 1394

پايان 34 ماهگي + سفرنامه تهران در ايام محرم 94

سلام عرشياي ناز نازي من         پسرم عذرخواهي مي كنم از اينكه به موقع نتونستم مطلب جديد بذارم.  ماهي كه گذشت با سفر سه نفره ما به شهر تهران در ايام عزاداري امام حسين سپري شد. تقريبا هر شب با مامان جون و بابا جون به مراسم عزاداري مي رفتيم. تو هم كه عاشق بابا جون بودي و از كنارش جنب نمي خوردي. همبازي خوبي تو خونه براي خودت پيدا كرده بودي. بابا جون هم اين دفعه زحمت  كشيد دو دوست لباس مشكي ، زنجير و يه عدد طبل كوچولو برات خريداري كرد . دستش درد نكنه. هوا خيلي سرد بود و بعضي شب ها بارندگي بود.          تو اين سفر ...
17 آبان 1394

پایان 33 ماهگی + عید قربان

سلام گل زیبای من              عیدت مبارک باشه. این ماه بابا یه سفر به تهران داشت ولی من و شما به دلیل اینکه تو اداره کاری به من  سپرده بودن نمی تونستیم بابا را همراهی کنیم. خدا را شکر روزهای دو نفره ما سپری شد و من هر روز تو را به  پارک بادی که خیلی دوست داشتی می بردم.  بعدش هم با سفر پدر ، مادر ، خواهر و برادر نازنینم به شیراز در عید قربان خاطره خوبی برامون رقم خورد.  ولی خبر کشته شدن  تعداد زیادی حجاج در رمی جمرات ( مکه ) این عید را به عزا تبدیل کرد. خیلی متاسف شدم ضمن اینکه یکی از  دوستان پدرم جز مفقودین هست . این رو...
7 مهر 1394